و همچنين به مناسبت10 آذر 1388 ده هزارمين روز اسارت سردار زنده ي اسلام احمد متوسليان. و سه يار همراهش.
(اين شعر را دو سال پيش گفته بودم ولي به دلم نچسبيده بود. حالا با شرايط روز اصلاحش كردم)

ميان معركه مانده ست بي هدف سرباز
كجاي شعر پر از درد را كند آغاز
سكوت سنگر سرديست، پشت لبهايش
غروب حنجره اي سرخ، در دلي پر راز
قلم؛ نفس نفس از ناي اشك مي ريزد
قرار از سر سرباز مي كند پرواز
به روي نسل تو بر خاك، خاك مي ريزند
براي خاك خدا، نسل نسل كشته و باز...
ميان معركه ماندست بي هدف سرباز
هنوز قافيه ام جور نيست خاموشم
ببين كه زخميِ ضحّاكِ مار بر دوشم
به قطعْ نامه ي تسليم تا مرا بستند
به سوگ، تا به قيامت سپيد مي پوشم
از آن خمي كه تو يك جام زهر نوشيدي
به ياد تو همه شب جام زهر مي نوشم
تو رفتي و همه ي قوم سامري شده اند
و در فراغ تو هارون دميد در گوشم...
"هنوز قافيه ام جور نيست خاموشم"
شغال ها به تو هم انگ مي زنند اي دوست
به دوستان تو نيرنگ مي زنند اي دوست
به رنگ اين دل خونين قسم، خودم ديدم
به انقلاب تو هم رنگ مي زنند اي دوست
اگر معاويه با صلح نامه آمده است
يزيديان، جرس جنگ مي زنند اي دوست
عمود بر سر سقا اگر فرود آيد
به خيمه هاي حرم چنگ مي زنند اي دوست
شغال ها به تو هم انگ مي زنند اي دوست
الا كه روح خدايي؛ خدا نگهدارت
چه خوب شد نشنيديم "اَيْنَ عَمّارت"
يكي شبيه تو را باز آفريده خدا؟
و يا براي دگر بار كرده تكرارت؟
فداييان ره تو عجيب، سر سختند
هنوز قلّه ي صهيون اسير سردارت
هنوز مي شود از باغ تو انار چيد
چشيد مزّه ي ياقوت هاي گفتارت
الا كه روح خدايي، خدا نگهدارت
یادش بخیر سبز هم سبز قدیم.
چند وقتیست از تولد یه سبز قشنگ گذشته و چند وقتی هم به غدیر مولای سبز پوشان مانده پس یه شعر سبز از نوع سبز علوی تقدیم همه بچه شیعه ها می کنم از مرحوم آغاسی که الحق تک ستاره شعرای اهل بیت در بعد از انقلاب بود
راستی تولد جنبش سبز علوی مبارک
![]() |
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که می شود گرفتیم در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز در چمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز از باده ی حق سیاه مستیم اما ز حمایت علی سبز شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز |
انشاء الله غدير دوباره سر ميزنم
فعلاً مثلا دارم درس مي خونم
اين چند بيت را هم تقديم مي كنم به دوست و برادرم سردار س.س.خ كه راهش را بهتر پيدا كند و دست از سرِ كچلِ....
توضيح يك: شعري دارد مهدي رحيمي به نام يكي يكي؛
(هي دست مي رود به كمرها يكي يكي وقتي كه ميرسند خبرها يكي يكي)
كه خيلي معروف شد و پيش رهبري هم قرائت شد. البته رهبر هم از خجالت شاعر در آمد و احستِ الحقّي نثارش كرد. اماّ به تلافي اشكي كه اين شعر از آقا در آورد، خواستم تبسمي بر لبانتان باشد.
مخصوصاً لبان آن دوستي كه در پست قبلي از طنز ما گريه اش گرفته بود !!!
توضيح دو: ولادت امام رضا(ع) بر شما مبارك باشه. به عنوان عيدي فيلم شعر طنز بچه محله امام رضا(ع) تقديم باد.
دوتا دوتا
هي جنگ مي كنند، پسرها دوتا دوتا
شمشير و خود و گرز و سپرها دوتا دوتا
در راه ازدواج، چه دلها كه خون شدند
جانا بسوز، بهر جگرها دوتا دوتا
آمار ازدواج جوانان يكي يكي
امّا طلاق، طبق خبرها دوتا دوتا
نيمي ز دين ما شده زين رو، كه مشكل است
بر آمدن، ز خرج و خطرها دوتا دوتا
از غصة جهيزيه آخر نديده اي؟
"خم گشته است، پشت پدرها دوتا دوتا"
از خرج يك عروسي ساده خميده قد
ماندم چگونه شاه قجرها دوتا دوتا ؟!! ...
باري كه دوش ما بُود، اَر بار خر كنند
مي شد بلند، عرعر خرها دوتا دوتا
تُرشيده بانوان، پي فوقِ ليسانس و كار
بي شغل مانده اند، پسرها دوتا دوتا
انبوه خانه هاي گران، خالي اند و ما
تنها اميدمان به كپرها دوتا دوتا
مهر رضا به نام رضا(ع) وام مي دهد
بر ما يكي به زور و دگرها دوتا دوتا
صندوق وام مهر رضا را چه مي شود؟
پيش رئيس؛ گشته كمرها دوتا دوتا
آقا تو ضامن بچه آهو شدي تكي
اينجا نوشته ضامن نرها دوتا دوتا
آقا دعا نما كه مبادا عوض شود
در باب ازدواج، نظرها دوتا دوتا
این مطلب صرفا طنز است و مقصود دیگری ندارد اسامی هم بی غرض است
این مطلب در ویژه نامه جهادی برای ورودیها چاپ شد

روزی فرزند لقمان در کنکور سراسری شرکت کرد و دریبه تخته خورد و ناگهان از بد حادثه در دانشگاه علم و صنعت قبول شد. فرزند نزد پدر رفت و پندی خواست و گفت ناخلف باشم اگر آنچه را گفتی اجابت نکنم.
لقمان در حال احتضار بود که گفت: دلبندم، من نیز چهار سال در این باغ دلگشاکه به حق رندان عشق و مدرکش خواندند عمر را سپری نمودم و ازر 8000 دانشجوی همچو خود ندیدم عاقلی را جز یکی. آنکه هفت ترمه درسش را به اتمام رساند و زین بند رها شد و رفت پی زندگی اش.
دلبندم؛ نیافتم مکانی را به اهمیت مسجد به چهار دلیل:
1) عبادت یومیه
2) خواب قیلوله
3) دیدار دوستان خوش ذات
4)برآوردن قضای حاجات(زیر زمین)
دلبندم؛ بدان 6 چیز تباهت کند![]()
۱) استاد بد نمره
۲) نصف شب خوابگاه
۳) اولین سیگار
۴) کلاس8 صبح ریاضی
۵) گم شدن کارت دانشجویی
۶) روز خرید نهار
6 چیز به سعادت می رساندت![]()
۱) هم اتاقی نجیب
۲) پول کم گذاشتن در جیب
۳) احیای شبهای امتحان
۴) سلام کردن به حراست دم در
۵) خرید از نمایشگاه کتاب دسته دوم
۶) شرکت در اردوی جهادی
روی 5 چیز هیچگاه حساب نکن![]()
۱) خود پرداز دانشگاه
۲) ایثار حین انتخاب واحد
۳) رفاقت با جنس مخالف
۴) خواب راحت شب امتحان
۵) رفاقت حین نمره گرفتن از استاد
دلبندم؛ 3 پیشنهاد را فوراً قبول کن![]()
۱) چایی تریا
۲) اردوی دفتر فرهنگی
۳) کلاس نرم افزار دانشکده
دلبندم؛ 3 سوال را هرگز مپرس![]()
۱) از دختران سنشان را
۲) از پسران معدلشان را
۳) ازاساتید موضوع درس آن روز را
ودر پرسش یک چیز دنگ مکن؛ آنچه از درس متوجه نشدی![]()
ای فرزند؛
روزی می رسد که شوق تحصیل نداری پس امروز در تحصیل کم مگذار.
روزی می رسد که می فهمی درس به درد شغلت نمی خورد پس در کنار آن حرفه های دیگر را فرا گیر
روزی می رسد احساس می کنی بی پشتوانه ای پس امروز یک رفیق خوب پیدا کن.
روزی می رسد احساس بی هویتی می کنی پس امروز در عبادت کوتاهی نکن.
نصایح لقمان ادامه داشت ولی ملک الموت امانش نداد. در آخرین لحظه به عکس روی دیوار اشاره ای کرد و جان عزیز را تقدیم دادار بی همتا نمود.
فرزند درنگ نکرد و عکس را دید که روی آن نوشته بود ((یادبود مسافرت جهادی دانشگاه علم و صنعت سنه 145 B.c )).
مرکبی راهوار کرایه کرد و بی امان تا "ری" تاخت. از آنجا سراغ تهران را گرفت و در آن روستا سر دری دید شبیه نیم خربزه. ![]()
سروشش ندا داد اینجا همان مَدرس شریف است. جنب دانشکده ریاضی چند سرو دید که دالان مانند به دری منتهی می شد. در را گشود و از رهگذری نام این مکان را پرسید. گفت: نمیدانی مگر اینجا کانکس شهید شهبازی ست و این اتاق، اتاق جهادیست.
تاب ماندن نیاورد و بی درنگ درب اتاق را گشود و دید...
(بقیه داستان در محل تصویری توضیح داده خواهد شد)
شاید به کام بعضی رفقا خوش نیاید. و بگویند از آرمانها دور شدی ولی گاهی آدم برای خودش هم باید بنویسد. یک داستان کوتاه عشقولانه هم نوشتم که تا دو سه روز دیگه روی این پایگاه و انجمن ادبی درج خواهم کرد.



