تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 86/06/06 ---  سعید خدامی اشکذری

 

زمان ما بي امام نيست

فرج الله فکوري

 

بارها ديده بودمت

آن چنان که آب را در آب

و آسمان را در آبي

و سبز را در عشق

غبار ، آينه را تهمت بست

و گرنه

زمان ِ ما بي امام نيست.

کجايي که ديدارت محض است

پاهايمان خشک است و دست هايمان بي تکليف ؟

درختان برگ ريزان دوري تواند

و قرن هاست که ايستاده اند

تا جمالت را زانو زنند.

شاخه ها ، سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند

بيابان ها ،  فراق تو را ترک خورده اند

و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.

زمين آينه دار حضور توست

تا عظمتت را بر کهکشان ها ناز برد.

فراموشي ، هديه دشمنان توست

تا بشريت را به خنده فريب دهند.

ما چراغاني مي کنيم يادت را

تا پادشاه شهر کوران بداند

که چشم هايمان را فرشي ساخته ايم

تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو

 

 

 

روزی بر صفحه تقویم ها خواهند نوشت:

تعطیل

روز ظهور امام زمان (علیه السلام)

 

 

مبارک باشه

تاريخ 86/06/03 ---  سعید خدامی اشکذری

  سلام

 

ز فتحِ سين برسان لب عجين به لامِ سلام

كه فتح كني اين دو بيت را به بامِ سلام

 

اگر چه سر زده از سين شروع زيبايش

چه حيف كه با لام شد تمام، سلام

 

سلام ما به سلام و به آستان سلام

كه نام حضرت حق است نام سلام

 

ز هرگذركه مي‌گذرم حرف حضرتِ اوست

به گوش جان رسد از ده، دمِ سلام، سلام

 

سر شما به سلامت لبانتان پر گل

همين كه ديدمتان زنده شد به كام، سلام

 

دلم براي سكوتت گرفته اي كسراب

به آسمانِ بي مثلت، صبح و شام، سلام

 

به نرگسكي كو شكفته در دلِ سنگ

به كالِ سرخِ رفيعِ ديارِ سام،  سلام

 

به قنبري كه نشان از يل قلندري است

به او كه با چاه، خو گرفت، ظلام، سلام

 

تو اي شهيد سبكبال خفته در گزدز

رسان به محضر آن اولين امام، سلام

 

زهي كه آمده بودم تو را مدد بكنم

به زخم دل مددي شد به احترام سلام

 

جهاد ما چه جهاديست، يك بازيست

جهاد اكبرمان از تو بود، جامِ سالم

 

مگو سخا كه گذشت از سرم نسيم جهاد

شروع قافيه اينجاست، از كلامِ سلام

 

ياد اون روزا كه به هركي سلام مي‌كرديم جواب مي‌شنيديم يا شايد اگه بخوام بهتر بگم جواب سلام خيلي‌ها رو بايد مي‌داديم.

 

اين چند روزه دلم خيلي براي جهادي تنگ شده. نمي‌دونم، اگه وقت كنم حتماً يه چيزايي به عنوان خاطره مي‌نويسم. مخصوصاً حالا كه چند نفر هم پايه‌ي جمع آوري خاطرات شدند.

 

من به دستان كوچك تو مديونم كه از پس اين حجابه‌اي زندگيِ مدرن، مرا به پستوهاي انسانيت خويش آنچنان فرو بردي كه به حضور خود رسيدم و چند كلامي با خودِ خودم سخن گفتم. پس اين را بدان كه نمي‌گذارم فقر تو مداد را از دستت بربايد و خانه‌ي پر شكافت هراس در دل كوچكت بيندازد و اين نه هدف من بلكه شروع جهاد من است؛ و شروع جهاد تو كه آغازِ جهادِ اكبر من بودي و مرا از منجلاب روزمرگي رها كردي تا پرواز را فراموش نكنم.

 

* پس ممنونم *

تاريخ 86/06/01 ---  سعید خدامی اشکذری

فكه و شهدا پرچم يا حسين

 

در کویر تفته گلوی من -

ساقه ای شکسته بود

*

گفتم: این سخنوران که بی صدا غنوده اند

وه چه خوب و خواندنی سروده اند

قطعه ای بلیغ و ناب

جاودان سروده ای به رنگ عشق و آفتاب

قطعه ای که هیچ شاعری نگفت

بهترین ترانه ای که گوش آسمان شنفت

جان من نثارشان

آفتاب شعر من هماره سایه سارشان

گفت - با تبسمی به رنگ غم -

"بهترین و برترین سروده زمانه است

شعر ماندگارشان

قطعه بهارشان

این زمان

دیده از نگاه و لب ز گفتگو

بسته اند اگرچه

بر لب خموششان ترانه است:

اشک را مجال های و هو مده

گوش کن به چشم خود

در مسیر بادهای نوحه گر

بی امان به سوی جبهه می وزد

پرچم مزارشان"

گفت و بغض من شکفت ...

 ×××وبلاگ قافیه×××

 

سيد حسن حسيني (روحش شاد)

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان