تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 86/09/25 ---  سعید خدامی اشکذری

 

دل در طلبت خوار شد آقا مددی

 

حرم امام رضا (ع)

 

 

 

«كاش من هم دعبل تو مي شدم

شاعر درد دل تو مي شدم»

 

كاش در بين تمام نوكران

من غلام منزل تو مي شدم

 

كشتي تو ناجي هرغرقه ايست

كاش من دريا دل تو مي شدم

 

موج علم تو شكسته سد جهل

كاش ريگ ساحل تو مي شدم

 

كاش چون شمعي فروزان و سپيد

روشناي محفل تو مي شدم

 

كاش بودم در میان معرکه

تا عدوي قاتل تو مي شدم

 

روسياهم من اگر سر برتنم

كاش بي سر قابل تو مي شدم

 

دلبرا یار تو بودن ساده نيست

كاش روزي زائر تو مي شدم

 

كاش چون قاسم بدم در زمرة

پيروان كامل تو مي شدم

 

اي «سخا» گو يك كلام اي كاش من

تا قيامت سائل تو مي شدم

 

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان