تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 86/12/04 ---  سعید خدامی اشکذری

 

 

 

                           

                            توجه: مسجد النبی نارمک درست است نه ثارالله

 

 

دوش پرسید زمین واله و حیران ز زمان

"که شهیدان که اند این همه خونین کفنان"

 

سخت آشفت زمان، دفتر تاریخ گشود

ثبت بر لوح دل سوختۀ قاصدکان

 

مادری دید، نگاهش به دو چشم فرزند

نوجوانی که بِه از "خسرو شیرین دهنان"

 

نوجوانی که مهیّای سفر بود و دید

خصم را سخت در آن معرکه شمشیر زنان

 

بود هنگام وداعش که سروش آمد و گفت

"بندۀ من شو" برخیز و به کف گیر سنان

 

"مست بگذشت" ز "قلب همۀ صف شکنان"

محتزز پرچم ایران شد و تکبیر زنان

 

تیر بگشود حجاب از دل و خون زد فوران

"تا به خلوتگاه خورشید" بشد "چرخ زنان"

 

پیکرش در چمنِ لاله به خون رنگین بود

سالها ماند بدن، گشت چو "نازک بدنان"

 

"پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد"

یافت خاکسترش امروز چه بی نام و نشان

 

خاک امّا تو چه پرسی که فراموشت شد؟

یاحسین(ع) بر لبشان بود همه سینه زنان

 

خاک گفتا که شهید، ای شرف منزل من

دل من تنگ حسین(ع) است، سلامش برسان

 

حال "حافظ من و تو محرم این راز نه ایم"

 تو ز میخانه سخن گوی و من از جور زمان

 

ای سخا از سفر عشق عجب بی خبری

"مرد یزدان شو و فارغ شو ز همه اهرمنان"

 

*کلیه تضمین ها از غزل (شاه شمشاد قدان حافظ است)

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان