تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 87/02/28 ---  سعید خدامی اشکذری

                                                   

 

                 

              در خبر آمده است، در بلادی غریب (شاید هم قریب) شیخی بود اهل معنا که آوازه­ای داشت بس عجیب که با هر اشارتش مریدان نعره­ها سر داده و راه بیابان به پیش می­گرفتند.

شیخ خوش الحان ما که تاریخ از سعت نعت وی انگشت تحیّر به دهان مانده است. اصحابی داشت در خور؛ که وصف حالشان جز در خلوت نیاید که جان شیرین را طاقت عصبیّت ایشان نشاید.

از قضا اهل بلادِ شیخ را کار بالا گرفت و آسمان بلا. و قحطی شد. تا جایی که از 18 سال و اندی(از سنه­ی 1 تا 18پس از میلاد 30 ساله­های امروزی) خون دل و آب  دیدگان ماند تنها یک خربزه. خربزه­ای بس ثمین که حسرت سفره­ی خوانین رعیت کُش بود و به زردی زَر را می مانست. اهل بلاد تصمیمی کبری گرفتند که امینی را بهر حفاظت بر آن بگمارند.

شیخ را از احوال خربزه خبر آمد. فکری شد که ای پیر عمری را خرقه پوشی کردی نشاید تو را که کفران نعمت حضرتش کنی. پس به عزم خربزه از فرنگ برگشت و کار ارشاد اهل کفر را به کرام الکاتبین گمارد.

(این قسمت به شدّت سانسور شد)

                                        خاتمی

... و بدین گونه شیخ ما شد خربزه دار منتخب.

پاسبانانی برآن نهاد بس پاک نهاد!!! که در طهارت دل و قدمت سخاوتشان گفته اند:

هر کس کَرَم کند لقب حاتمی دهند

یاران خاتمی، همه را خاتم­ی دهند

بخشیدند از خربزه به هر ناتوان و توانگری از شرق و غرب عالم، گاه به کدخدایان بی نوا، گاه به خوانزادگان مستمند و گاه هم پیشکش بادامی چشمان و خمارچشمان و بور چشمان و ... تا سفره شب تمدّن­ها هنگام گفتگو بی نان و خربزه نماند.

خلاصه شیخ ما زاویه نشین گلستان شد و بیرون نیامد جز برای قضای حاجت و هدایت اهل دنیا. نه کوخی به ناتوانی افزود و نه کاخی از توانگری ستاند تا عدل بسیار کرده­باشد. تا آنکه 8 صباحی بدین منوال طی شد، بی آنکه ذرّه­ای از ایمانش زایل شود.

جوانکی از آن کوی و برزن می­گذشت و حال و روز اهل بلاد دید؛ و دید شیخ را پای ماندن نیست.

رندی کرد و به رسم فتوّت پای در گود نهاد و مرشد زنگی زد و یک یا علی(ع) هم زد تنگش. چرخی زد و در مستی شیخ شد خربزه دار پسین.

امّا کدام خربزه؟

لاشه­ای دید آویزان پوزه­ی کفتاران. جوانک خام بود و تا به هوش شد دید همان لاشه را نیز بردند و سنگ را بسته و سگ را گشاده­اند.

جوانک ماند

و

پوست خربزه

و

اهل بلاد طالب حقّ

و

شیخ به هوش آمده

و

مریدان مذکورش.

 

تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل ...

                 احمدی نژاد

                 

                 (عکس: زرد" خربزه را نمایان کن و الّا رهایت نمی کنم"

                           جوانک" لختی درنگ کن تا اسراری چند  هویدا کنم تو را ")

 

 

تذکری بی اهمیت: این حکایت در کتب معتبر خطّی موجود نیست و به هیچ شخص حقیقی بر نمی گردد نخ­سوزن (فارسی شده­ی مخصوصاً) به رئیس جمهور پیشین.

 

 

 

تاريخ 87/02/14 ---  سعید خدامی اشکذری

 

شهرک صدر بغداد

 

 

برای صدرنشینان

برای شرح صدرشان

 

عطش به کودکان ،عمو دگر امان نمی­دهد

رها گذار مشک را که آب جان نمی­دهد

 

درون قاب شیشه­ای اجل تکاندهنده بود

اگرچه درد "صدر" هم مرا تکان نمی­دهد

 

صدای انفجار سخت، شهر را تکانده است

صدای گریه کاخ را ولی تکان نمی­دهد

 

چه قلب­ها که سخت تر ز سنگ می­تپد هنوز

وقلب، صدرِ کودک تو را تکان نمی­دهد

 

به خواب رفته مادرت کنار کودکش ولی

شبست؛ گاهواره را کسی تکان نمی­دهد

 

و تانک پارک می­کند کنار گاهواره ات

و ضربه­های سنگ، تانک را تکان نمی­دهد

 

"حکیمِ" ما ز شرح "صدر" آگه است و حیف

برای دوستان خود سری تکان نمی­دهد

 

هنوز جمعه جمعه­ام در انتظار مهدی­ام

همان کسی که لحظه­ای به کفر امان نمی­دهد

 

 

 

* بعد از ۷۰ روز از غیبت خود نادمم. راستی غیبت آقا (عج)چند روز بود؟

** قافیه و وزن شعر داغون است بگذارید به حساب تازه کاری و معنی گرایی

 

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان