در خبر آمده است، در بلادی غریب (شاید هم قریب) شیخی بود اهل معنا که آوازهای داشت بس عجیب که با هر اشارتش مریدان نعرهها سر داده و راه بیابان به پیش میگرفتند.
شیخ خوش الحان ما که تاریخ از سعت نعت وی انگشت تحیّر به دهان مانده است. اصحابی داشت در خور؛ که وصف حالشان جز در خلوت نیاید که جان شیرین را طاقت عصبیّت ایشان نشاید.
از قضا اهل بلادِ شیخ را کار بالا گرفت و آسمان بلا. و قحطی شد. تا جایی که از 18 سال و اندی(از سنهی 1 تا 18پس از میلاد 30 سالههای امروزی) خون دل و آب دیدگان ماند تنها یک خربزه. خربزهای بس ثمین که حسرت سفرهی خوانین رعیت کُش بود و به زردی زَر را می مانست. اهل بلاد تصمیمی کبری گرفتند که امینی را بهر حفاظت بر آن بگمارند.
شیخ را از احوال خربزه خبر آمد. فکری شد که ای پیر عمری را خرقه پوشی کردی نشاید تو را که کفران نعمت حضرتش کنی. پس به عزم خربزه از فرنگ برگشت و کار ارشاد اهل کفر را به کرام الکاتبین گمارد.
(این قسمت به شدّت سانسور شد)

... و بدین گونه شیخ ما شد خربزه دار منتخب.
پاسبانانی برآن نهاد بس پاک نهاد!!! که در طهارت دل و قدمت سخاوتشان گفته اند:
هر کس کَرَم کند لقب حاتمی دهند
یاران خاتمی، همه را خاتمی دهند
بخشیدند از خربزه به هر ناتوان و توانگری از شرق و غرب عالم، گاه به کدخدایان بی نوا، گاه به خوانزادگان مستمند و گاه هم پیشکش بادامی چشمان و خمارچشمان و بور چشمان و ... تا سفره شب تمدّنها هنگام گفتگو بی نان و خربزه نماند.
خلاصه شیخ ما زاویه نشین گلستان شد و بیرون نیامد جز برای قضای حاجت و هدایت اهل دنیا. نه کوخی به ناتوانی افزود و نه کاخی از توانگری ستاند تا عدل بسیار کردهباشد. تا آنکه 8 صباحی بدین منوال طی شد، بی آنکه ذرّهای از ایمانش زایل شود.
جوانکی از آن کوی و برزن میگذشت و حال و روز اهل بلاد دید؛ و دید شیخ را پای ماندن نیست.
رندی کرد و به رسم فتوّت پای در گود نهاد و مرشد زنگی زد و یک یا علی(ع) هم زد تنگش. چرخی زد و در مستی شیخ شد خربزه دار پسین.
امّا کدام خربزه؟
لاشهای دید آویزان پوزهی کفتاران. جوانک خام بود و تا به هوش شد دید همان لاشه را نیز بردند و سنگ را بسته و سگ را گشادهاند.
جوانک ماند
و
پوست خربزه
و
اهل بلاد طالب حقّ
و
شیخ به هوش آمده
و
مریدان مذکورش.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل ...

(عکس: زرد" خربزه را نمایان کن و الّا رهایت نمی کنم"
جوانک" لختی درنگ کن تا اسراری چند هویدا کنم تو را ")
تذکری بی اهمیت: این حکایت در کتب معتبر خطّی موجود نیست و به هیچ شخص حقیقی بر نمی گردد نخسوزن (فارسی شدهی مخصوصاً) به رئیس جمهور پیشین.
برای صدرنشینان
برای شرح صدرشان
عطش به کودکان ،عمو دگر امان نمیدهد
رها گذار مشک را که آب جان نمیدهد
درون قاب شیشهای اجل تکاندهنده بود
اگرچه درد "صدر" هم مرا تکان نمیدهد
صدای انفجار سخت، شهر را تکانده است
صدای گریه کاخ را ولی تکان نمیدهد
چه قلبها که سخت تر ز سنگ میتپد هنوز
وقلب، صدرِ کودک تو را تکان نمیدهد
به خواب رفته مادرت کنار کودکش ولی
شبست؛ گاهواره را کسی تکان نمیدهد
و تانک پارک میکند کنار گاهواره ات
و ضربههای سنگ، تانک را تکان نمیدهد
"حکیمِ" ما ز شرح "صدر" آگه است و حیف
برای دوستان خود سری تکان نمیدهد
هنوز جمعه جمعهام در انتظار مهدیام
همان کسی که لحظهای به کفر امان نمیدهد
* بعد از ۷۰ روز از غیبت خود نادمم. راستی غیبت آقا (عج)چند روز بود؟
** قافیه و وزن شعر داغون است بگذارید به حساب تازه کاری و معنی گرایی

