
ای وارث نام علی ای رهبر ما ای قوت قلب همه آرام دلها
ای حاکم دلهای عشاق الخمینی ای رهبر فرزانه ای خویت حسینی
ای روی تو آیینه روی شهیدان ای پیرو روح خدا پیر جماران(۲)
ای عشق ما، ای جان ما
ای رهبر ای دلدار ما
فرمانده کل قوا
ای قافله سالار ما
( ما با ولایت زنده ایم
تا زنده ایم رزمنده ایم
سربند یا مهدی مدد
بهر شهادت بسته ایم) (۲)
پشت و پناهم کن یک نگاهم یا حجه بن العسگری
من از خدا جز وصلت نخواهم یا حجت بن العسگری
ای آخرین امّید رهایی دنیا سراسر شد ستم
وقتش رسیده دیگر بیایی یا حجت بن العسگری
این شعر همخوانی دانشجویان در حضور آقا بود. مثل شعر سمنان نشد ولی بچه ها خیلی با حرارت و شوق می خوندن. راستی بیشتر این شعر رو بچه ها گفتند. (منم بازی بودم).
سخنان آقا در علم و صنعت خیلی کلیدی بود. آقا دو سه تا سر خط داد. جنبش دانشجویی و ماموریتش در دهه چهارم انقلاب. دولت. شجاعت در سیاست. تاریخ و ... . کاملش اینجاست. حکما بخونید.
می خواستیم وقتی آقا می آیند بنری برای حاج احمد بزنیم. عکسی از مادرش که عکس او را بغل گرفته بود گویا ترین پیام بود. شعر زیر را هم برای همین عکس و طرح گفتم.
دیروز بر اوج قله ها پر می زد
امروز دم از غروب آخر می زد
ای کاش کسی پیرهنی از یوسف
بر چشم پر انتظار مادر می زد
مادر حاج احمد گفته بود:
" وقتي احمد به ماموريت رفت، ما يزد بوديم و من نتوانستم فرزندم را براي آخرين بار ببينم و حسرت وداع آخر با احمد هنوز بر دلم مانده است."
بعد از احمد خیلی ها برگشتند از عقیده شان
خدا را شکر احمد بر نگشت
خدا کند که بیایی: (بر گرفته از وبلاگ نسل سرخ)
شبکه خبر در حال پخش مستقیم از فرودگاه بین المللی بیروت :
سید حسن نصرالله ، مقامات ارشد لبنانی و چند تن از مقامات ایرانی ، منتظر فرود هواپیمای حامل حاج احمد متوسلیان و 3 تن دیگر از اسرا هستند ...
..
9:30 شب ، هواپیما آرام بر زمین می نشیند .
آرام آرام ، اسیران لبنانی و فلسطینی پیاده می شوند و با سید حسن نصرالله و مقامات مصافحه می کنند .
همه منتظر 4 دیپلمات ایرانی هستند ، اما خبری نیست ...
چند دقیقه بعد ، خبرنگار تلویزیون اعلام می کند :
4 اسیر ایرانی همین حالا جداگانه وارد فرودگاه شدند ...
...
آری ؛
خبر حقیقت دارد ،
خودشان هستند ، اما ...
...
اصلا چهره هایشان قابل شناسایی نیست !
حاج احمد خیلی شکسته شده ،
موها و محاسنش هم کاملا سفید شده ...
...
نزدیک به نیمه شب است و کنفرانس خبری 4 دیپلمات برگزار می شود .
چهره های نورانی و مظلومی که در پی سالها اسارت ، شکسته و مجروح شده اند ؛ در مقابل دوربین خبرنگاران قرار دارند .
سخن با کلام حاج احمد آغاز می شود :
کلامی از قرآن درباره وعده به مومنین و مجاهدین و پس از آن یادی از امام خمینی (ره) ...
خبر دارند که دیگر امام در میانشان نیست و با اشک از ادامه راه او می گویند ...
شرح ماوقع آغاز می شود و از روز چهاردهم تيرماه سال 1361 می گویند که در منطقه برباره در جاده طرابلس ، چگونه به دست مزدوران حزب راستگراي مسيحي فالانژ ربوده شدند و در این سالها از کجا به کجا منتقل شدند .
از رنج ها و شکنجه ها می گویند و از رفتار وحشیانه صهیونیست ها با آنها ...
...
حاج احمد ناگهان از "همت" می پرسد !
خبرنگاری می گوید : " او همان اوایل که شما را اسیر کردند ، به شهادت رسید . "
غم ، تمام وجود حاج احمد را فرا می گیرد و گویی تحمل تمام آن شکنجه ها و رنجهای اسارت ، از شنیدن خبر شهادت دوست قدیمی اش ، آسانتر بوده است ...
از دوستان و همرزمان دیگر سوال می شود و یکی یکی درباره آنها توضیح داده می شود .
...
فردا شده است .
تیتر روزنامه های ایران :
" احمد متوسلیان ، فرمانده ارشد دفاع مقدس ، به همراه سید محسن موسوی ، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان ، پس از 26 سال اسارت ، از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد شدند . "
پخش عادی شبکه ها قطع می شود و خبر ورود 4 اسیر را اعلام می کند :
رهبر معظم انقلاب به همراه جمعی از فرماندهان نیروهای مسلح ، به استقبال حاج احمد متوسلیان و دیگر اسیران ایرانی آمده اند
حاج احمد متوسلیان با رهبر انقلاب مصافحه می کند و آیت الله خامنه ای هم با ذکر خاطراتی از دوران جنگ ، تبسم را بر لبان حاضران می نشاند .
حاج احمد با تک تک فرماندهان مصافحه می کند و بعضی ها را هم بیشتر در آغوش می گیرد و گریه می کند .
سعی می کند نشان ندهد که چه احساسی نسبت به افراد دارد اما می توان فهمید که حاج احمد از دست خیلی ها ناراحت است ...
...
تلوزیون ، چند روزی است که مستقیم و غیرمستقیم ، تصاویر مربوط به این بازگشت را نشان می دهد .
در میان مردم ، صحبت هایی در گرفته که : " واکنش متوسلیان به اقدامات همرزمان قدیمی اش چیست؟! "
حاج احمد خبر ندارد که آن دوستش ، میلیاردها تومان خرج انتخابات کرده است و دوست دیگرش به چاپلوسی و کسب جایگاه مشغول است و هر کدام با دیگری در حال دعوا هستند !
از چند زنه شدن !!! برخی همرزمانش آگاه نیست و تازه می فهمد که قراردادهای کلان فلانی که زمانی همرزمش بوده است ، برای چه کاری صورت گرفته است ...
...
حاج احمد در حال قدم زنی در خیابان است ،
اما کسی او را نمی شناسد !!!
در و دیوارهای شهر ، تبلیغ کالاها و بازیگران سینما و خوانندگان را نمایش می دهد .
دخترک های خیابانی با آن وضع نا به هنجارشان دل حاجی را می لرزانند ...
باز با خود می گوید :
سردرگمم !
نمی دانم 26 سال از وطنم دور بوده ام یا مانند اصحاب کهف در خوابی 300 ساله به سر می بردم ؟!
این همه تغییر و تحول در این مدت 25 ساله اتفاق افتاده ؟!
این همه تقلب و فراموشی ارزشها و خیانت دوستان و رزمندگان ، در عرض این سالها که نبوده ام رخ داده است ؟!
...
حاج احمد ، تازه در حال آشنایی با این روزگار غریب است ؛
روزگاری که فقط جاه و مقام و قدرت طلبی ، حرف اول را در آن می زند و ارزش های انسانی و معنویات در کمتر کسی دیده می شود ...
ایران سال 87 ، برای او چندان پیشرفته نیست و از این بابت تاسف می خورد !
تاسف می خورد که چرا تا به حال شهید نشده است و به همت و باکری نپیوسته است ...
...
آری ،
او هم مانند اصحاب کهف ، آرزوی مرگ می کند و همه را به یاد جمله امام خمینی می اندازد :
" از خدا می خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد . ما همه راضی هستیم به رضایت او ، از خود که چیزی نداریم ؛ هر چه هست اوست . والسلام " (6/ 1/ 68)

