تبليغاتX

طبیب

مهدی جهاندار

راز پنهان

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها داستان های عجیبی می شنویم. به قول سید مرتضی آوینی توی فیلم داستان سیستان به این دلیل می گویم داستان که امیدوارم برای آیندگان فقط داستان باشد و هیچ گاه این قسمت از تاریخ را باور نکنند.

آری امیر تفرشی دوست علم و صنعتی مون تنها به دلیل در افتادن با کسی که شفافترین و مستند ترین اسناد دال بر جاسوس بودنش در دسترس است(رجوع کنید به سایت عدل روم ) محکوم به ۶ ماه حبس و ۲۰ ضربه شلاق شد.

ما که باور نمی کنیم ولی کسانی که باورشان شده برای اعتراض به این حکم می خواهند اقدام کنند به بحــــــــــرمراجعه کنند.

فقط میتوان گفت : ما منتظر صبح شب امیدیم.....

نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387  توسط سعید خدامی اشکذری  | 


 

                   کاروان رسید

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جداشدست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست؟

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان برای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سربریده غروبی نمی شناحت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن 17 ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و

بعد از آن؛

پیشانیش پر از عرق سرد و

بعد از آن؛

خود را میان معرکه حس کرد و

بعد از آن؛

شاعر برید و تاب نیاورد و

بعد از آن؛

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس.....

 

حمید رضا برقعی

 

 باز این چه شورش است که در خلق عالم است

نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386  توسط سعید خدامی اشکذری  | 


 

زمان ما بي امام نيست

فرج الله فکوري

 

بارها ديده بودمت

آن چنان که آب را در آب

و آسمان را در آبي

و سبز را در عشق

غبار ، آينه را تهمت بست

و گرنه

زمان ِ ما بي امام نيست.

کجايي که ديدارت محض است

پاهايمان خشک است و دست هايمان بي تکليف ؟

درختان برگ ريزان دوري تواند

و قرن هاست که ايستاده اند

تا جمالت را زانو زنند.

شاخه ها ، سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند

بيابان ها ،  فراق تو را ترک خورده اند

و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.

زمين آينه دار حضور توست

تا عظمتت را بر کهکشان ها ناز برد.

فراموشي ، هديه دشمنان توست

تا بشريت را به خنده فريب دهند.

ما چراغاني مي کنيم يادت را

تا پادشاه شهر کوران بداند

که چشم هايمان را فرشي ساخته ايم

تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو

 

 

 

روزی بر صفحه تقویم ها خواهند نوشت:

تعطیل

روز ظهور امام زمان (علیه السلام)

 

 

مبارک باشه

نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386  توسط سعید خدامی اشکذری  | 


فكه و شهدا پرچم يا حسين

 

در کویر تفته گلوی من -

ساقه ای شکسته بود

*

گفتم: این سخنوران که بی صدا غنوده اند

وه چه خوب و خواندنی سروده اند

قطعه ای بلیغ و ناب

جاودان سروده ای به رنگ عشق و آفتاب

قطعه ای که هیچ شاعری نگفت

بهترین ترانه ای که گوش آسمان شنفت

جان من نثارشان

آفتاب شعر من هماره سایه سارشان

گفت - با تبسمی به رنگ غم -

"بهترین و برترین سروده زمانه است

شعر ماندگارشان

قطعه بهارشان

این زمان

دیده از نگاه و لب ز گفتگو

بسته اند اگرچه

بر لب خموششان ترانه است:

اشک را مجال های و هو مده

گوش کن به چشم خود

در مسیر بادهای نوحه گر

بی امان به سوی جبهه می وزد

پرچم مزارشان"

گفت و بغض من شکفت ...

 ×××وبلاگ قافیه×××

 

سيد حسن حسيني (روحش شاد)

نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386  توسط سعید خدامی اشکذری  |