تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 88/07/07 ---  سعید خدامی اشکذری

 این مطلب صرفا طنز است و مقصود دیگری ندارد اسامی هم بی غرض است

این مطلب در ویژه نامه جهادی برای ورودیها چاپ شد

لقمان

روزی فرزند لقمان در کنکور سراسری شرکت کرد و دریبه تخته خورد و ناگهان از بد حادثه در دانشگاه علم و صنعت قبول شد. فرزند  نزد پدر رفت و پندی خواست و گفت ناخلف باشم اگر آنچه را گفتی اجابت نکنم.
لقمان در حال احتضار بود که گفت: دلبندم، من نیز چهار سال در این باغ دلگشاکه به حق رندان عشق و مدرکش خواندند عمر را سپری نمودم و ازر 8000 دانشجوی همچو خود ندیدم عاقلی را جز یکی. آنکه هفت ترمه درسش را به اتمام رساند و  زین بند رها شد و رفت پی زندگی اش.

دلبندم؛ نیافتم مکانی را به اهمیت مسجد به چهار دلیل:
1) عبادت یومیه
2) خواب قیلوله
3) دیدار دوستان خوش ذات
4)برآوردن قضای حاجات(زیر زمین)

دلبندم؛ بدان 6 چیز تباهت کند
۱) استاد بد نمره
۲) نصف شب خوابگاه
۳) اولین سیگار
۴) کلاس8 صبح ریاضی
۵) گم شدن کارت دانشجویی
۶) روز خرید نهار

6 چیز به سعادت می رساندت
۱) هم اتاقی نجیب
۲) پول کم گذاشتن در جیب
۳) احیای شبهای امتحان
۴) سلام کردن به حراست دم در
۵) خرید از نمایشگاه کتاب دسته دوم
۶) شرکت در اردوی جهادی

روی 5 چیز هیچگاه حساب نکن
۱) خود پرداز دانشگاه
۲) ایثار حین انتخاب واحد
۳) رفاقت با جنس مخالف
۴) خواب راحت شب امتحان
۵) رفاقت حین نمره گرفتن از استاد

دلبندم؛ 3 پیشنهاد را فوراً قبول کن
۱) چایی تریا
۲) اردوی دفتر فرهنگی
۳) کلاس نرم افزار دانشکده

دلبندم؛ 3 سوال را هرگز مپرس
۱) از دختران سنشان را
۲) از پسران معدلشان را
۳) ازاساتید موضوع درس آن روز را

ودر پرسش یک چیز دنگ مکن؛ آنچه از درس متوجه نشدی

ای فرزند؛
روزی می رسد که شوق تحصیل نداری پس امروز در تحصیل کم مگذار.
روزی می رسد که می فهمی درس به درد شغلت نمی خورد پس در کنار آن حرفه های دیگر را فرا گیر
روزی می رسد احساس می کنی بی پشتوانه ای پس امروز یک رفیق خوب پیدا کن.
روزی می رسد احساس بی هویتی می کنی پس امروز در عبادت کوتاهی نکن.

نصایح لقمان ادامه داشت ولی ملک الموت امانش نداد. در آخرین لحظه به عکس روی دیوار اشاره ای کرد و جان عزیز را تقدیم دادار بی همتا نمود.
فرزند درنگ نکرد و عکس را دید که روی آن نوشته بود ((یادبود مسافرت جهادی دانشگاه علم و صنعت سنه 145 B.c )).

مرکبی راهوار کرایه کرد و بی امان تا "ری" تاخت. از آنجا سراغ تهران را گرفت و در آن روستا سر دری دید شبیه نیم خربزه.

سروشش ندا داد اینجا همان مَدرس شریف است. جنب دانشکده ریاضی چند سرو دید که دالان مانند به دری منتهی می شد. در را گشود و از رهگذری نام این مکان را پرسید. گفت: نمیدانی مگر اینجا کانکس شهید شهبازی ست و این اتاق، اتاق جهادیست.

 تاب ماندن نیاورد و بی درنگ درب اتاق را گشود و دید...
(بقیه داستان در محل تصویری توضیح  داده خواهد شد)

 

شاید به کام بعضی رفقا خوش نیاید. و بگویند از آرمانها دور شدی ولی گاهی آدم برای خودش هم باید بنویسد. یک داستان کوتاه عشقولانه هم نوشتم که تا دو سه روز دیگه روی این پایگاه و انجمن ادبی  درج خواهم کرد.

 

تاريخ 88/04/14 ---  سعید خدامی اشکذری

کربلا

گفتم:

با تو شروع می شوم ای ابتدای من

ای جلوه ی خدایی بی انتهای من

پایان راه تو به خدا ختم می شود

از راه کربلاست مسیر خدای من

از من نیاز می رسد و از تو ناز‌ عجب!

درد سری شده سفر کربلای من

(لطیفیان)

 

گفت:

خودت دردسری کچل!!  نه کربلا.

 

یوسف گمگشته ام کنعان یارم آرزوست

در خزان معصیت بوی بهارم آرزوست

طی شده یک سال دیگر از جهادی-کربلا

کربلا در نیمه ی شعبان یارم آرزوست

(محمد شیواپور)

 

گفتم:

"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور"

کربلا رفتن شود یک روز آسان غم مخور

درد بسیار است کو دست مداوای طبیب

صبر کن تا طی شود نیمی ز شعبان غم مخور

(سخا)

 

گفت:

بین این موج بلا دست طبیبی هست، نیست؟

از هوای کوی او مارا نصیبی هست، نیست؟

کاش ما را هم پذیرا باشد آن سلطان عشق

ما گنهکاریم؛ ما را هم امیدی هست، نیست؟

(محمد شیوا پور)

 

گفتم:

نه نگفتم....

آماده سفر کربلا می شوم. اما هنوز آمادگی روحی ندارم. دعا کنید. حلال کنید و یاری ام...

تاريخ 88/01/23 ---  سعید خدامی اشکذری

ننه بي بي

انا لله و انا اليه الراجعون

جد مادري من هم همچون همه ما كه روزي بايد اين مسير را طي كنيم به سوي ديار ديگري رحلت كرد.

راستي رحلت يعني سفر. چيزي كه بارها تو زندگي تجربه اش كرديم.

بهش مي گفتيم ننه بي بي. در واقع خانم حاجي بابامون بود (همون كه دو پست قبلي دربارش نوشتم)

اون هم اهل شعر بود. البته اين اواخر به خاطر كهولت سن(95 سال) خيلي چيزا يادش ميرفت. ولي روزي بالاي 50 بار اين شعر رو مي خوند.

 

الله الله به جونم

ورد سر زبونم

ناد علي مي خونم

شايد كه در نمونم

***

مرغ شکسته بالم

تاب قفس ندارم

هر چه كند خدا كند

حاجت من روا كند

ما مي رويم به سوي حق

حق نظري به ما كند

 

دم اذان مغرب عروج كرد. براي همه ملتمسين دعا كنيد. باور كنيد دعا براي ديگران اثر دارد.

تاريخ 87/05/08 ---  سعید خدامی اشکذری
آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم

به افق های دل انگیز خدا سر بکشیم

 

امروز سه شنبه بهترین هشتم مردادی ست که تجربه می کنیم.

جهادی..

تا ۲۴ مرداد

خدا حافظ.

ندیدید حلال کنید.

این هم عکسهای پارسال:

پیر زن عکس آنایی که دوست می داشت به دیوار خانه می زد

احمدی نژاد ؛ بامشاد ؛ شهید ؛ کعبه

جهادی

 

کار سخت بود ؛ بچه ها سخت تر

سازندگی

 

آشپزخانه ای که بود... آشپز خانه ای که نبود...

جهادای سربیشه

 

مسئولینی که تحت فشار بودند

مسئولینعجب...

 

حسین که جایش خیلی خالیست.

حسین متولی

شادی روحش یه فاتحه بخونید.

تاريخ 86/10/14 ---  سعید خدامی اشکذری

 

 

 

دشت پشت دانشگاه صنعتی اصفهان

 

 

 

 

 

حروف را

تار و پود کلمات

و کلمات را

از پس قافیه ها ردیف نمودم

و قافیه را

نذر شعر

 

تَمّت

حرفی نمانده است جز

سکوت

تحفۀ نایابی ست

هدیه به تو

ساحلی ست که فریادها در آن پهلو می گیرند

و سخنها از آن نشئت

 

می دانم

ناخلف فرزند تو را دلنشین صوت داوودی­ات افاقه نکرد

چه کند آلوده اصوات

                        و مست ادوات

که پرده نشین حجاز است و دشتی و سه گاه

و گاه

آهِ دلخراش دردمندی در فراغ ...

 

گوش که غافل شد سکوتت را هم نشنیدم !!

و آوای رحیل را هم

که گاه به گاه بیدار می کند از خواب نفس را

امروز که در کنج حیاط دل به خلوت نشسته ام

پندی از تو نیست

جز سکوتِ دلنشینت

که تا شمارگان قلبم ذکر ثانیه هاست

با من است

و این است میراث من از

            بیست سال و چهار ماه و هجده روز

با تو بودن

سکوت

*فقط همین*

 

 

 

چند عکس از پدرم در ادامه مطلب...

 

 


باقي مطلب...
تاريخ 86/05/05 ---  سعید خدامی اشکذری

به نام خدا.

 

خدايا رزّاق تويي.

 

روز ولادت مولود كعبه عشق؛ كه عشق با اول نام او شروع  مي شود. مردانه يا علي گفتيم و يك بسم الله ... .

**********************************

 

كل اگر (( طبيب )) بودي      سر خود دوا نمودي

 

چي بگم؟ حرف حساب جواب نداره. ولي داداش طبيب اينجا من نيستم. چشاتو وا كن شعر سربرگ رو بخون ببين حافظ چي گفته. من قراره درد بگم تا بري دنبال طبيب. اونوقت بدون طبيبي كه من سراغ دارم جواب رد به هيچكي نميده... .

 

*فعلاً دنبال درد باش*

 راستي گفتم درد ياد احمد خياطيان افتادم. اگه انجا دردت گرفت بيا نسخشو از من بگير.

 

*** ((طبيب)) عشق مسيحا دم است و مشفق، ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند؟ ***

 

يا علي

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان