تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه... - الرحيل الرحيل... ياران شتاب كنيد وقت تنگ است
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 88/01/23 ---  سعید خدامی اشکذری

ننه بي بي

انا لله و انا اليه الراجعون

جد مادري من هم همچون همه ما كه روزي بايد اين مسير را طي كنيم به سوي ديار ديگري رحلت كرد.

راستي رحلت يعني سفر. چيزي كه بارها تو زندگي تجربه اش كرديم.

بهش مي گفتيم ننه بي بي. در واقع خانم حاجي بابامون بود (همون كه دو پست قبلي دربارش نوشتم)

اون هم اهل شعر بود. البته اين اواخر به خاطر كهولت سن(95 سال) خيلي چيزا يادش ميرفت. ولي روزي بالاي 50 بار اين شعر رو مي خوند.

 

الله الله به جونم

ورد سر زبونم

ناد علي مي خونم

شايد كه در نمونم

***

مرغ شکسته بالم

تاب قفس ندارم

هر چه كند خدا كند

حاجت من روا كند

ما مي رويم به سوي حق

حق نظري به ما كند

 

دم اذان مغرب عروج كرد. براي همه ملتمسين دعا كنيد. باور كنيد دعا براي ديگران اثر دارد.

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان