تبليغاتX
درد بسيار و طبيبي در راه... - کربلا کعبه دلهاست خدا می داند...
درد بسيار و طبيبي در راه...
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
تاريخ 88/04/14 ---  سعید خدامی اشکذری

کربلا

گفتم:

با تو شروع می شوم ای ابتدای من

ای جلوه ی خدایی بی انتهای من

پایان راه تو به خدا ختم می شود

از راه کربلاست مسیر خدای من

از من نیاز می رسد و از تو ناز‌ عجب!

درد سری شده سفر کربلای من

(لطیفیان)

 

گفت:

خودت دردسری کچل!!  نه کربلا.

 

یوسف گمگشته ام کنعان یارم آرزوست

در خزان معصیت بوی بهارم آرزوست

طی شده یک سال دیگر از جهادی-کربلا

کربلا در نیمه ی شعبان یارم آرزوست

(محمد شیواپور)

 

گفتم:

"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور"

کربلا رفتن شود یک روز آسان غم مخور

درد بسیار است کو دست مداوای طبیب

صبر کن تا طی شود نیمی ز شعبان غم مخور

(سخا)

 

گفت:

بین این موج بلا دست طبیبی هست، نیست؟

از هوای کوی او مارا نصیبی هست، نیست؟

کاش ما را هم پذیرا باشد آن سلطان عشق

ما گنهکاریم؛ ما را هم امیدی هست، نیست؟

(محمد شیوا پور)

 

گفتم:

نه نگفتم....

آماده سفر کربلا می شوم. اما هنوز آمادگی روحی ندارم. دعا کنید. حلال کنید و یاری ام...

--------حافظ و طبيب---------
---قلمت را بردار---

خسته شده بود
چند روز مي شد نخوابيده بود
گفت: حاجي، يك ساعت استراحت بده
احمد همونطور که نگاهش رو به افق دوختته بود مکثی کرد و گفت:
رزمنده وقتي استراحت مي كنه كه پرچمش رو انتهای اون افق بكوبه.

هنوز به افق كه نگاه مي كني مي بينيش كه در حال رفتنه
خیلی بزرگ بود این حاج احمد.
----------------
مومن!
اگه به افق رسيدي كه سلام منو به حاجي برسون
ولي اگه نرسيدي خستگي برات يعني مرگ!
سلاحت يادت نره؟!
قلمت رو میگم.

دسته بندي
ديگر نوشته ها
صندوقچه نوشته ها
الباقي رفقا
آقا
لوح
نوشته هاي نسبتا جالب

بيا فالت بگيرم --- جان بقربان